#قفل_پارت_161

- لاله دوستم.

لاله برای لحظه‌ای سرش رو بالا آورد و به شاهرخ نگاه کرد.

- شاهرخ، پسر آقای رجبی.

شاهرخ که انگار کمی آروم‌تر شده بود گفت:

- خوشبختم خانم.

لاله آروم گفت:

- هم چنین.

شاهرخ با ابرو به واحد سیزده اشاره کرد و گفت:

- این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

- قراره یه مدت این‌جا زندگی کنیم!

- تو خونه‌ی تمدن؟

کلافه نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم.

- دیگه خونه‌ی اون نیست!

دکمه‌ی آسانسور رو زدم و منتظر ایستادم.

- چطور؟

پشت سرم ایستاد و دست‌هاش رو تو جیب پالتوش کرد.

برای عوض کردن این بحث مسخره گفتم:

- نیمه‌ی گمشده‌ات رو پیدا نکردی؟

از گوشه‌ی چشم دیدم که لبخند ملایمی زد و بعد نیم‌نگاهی به لاله انداخت.

- نه هنوز!


romangram.com | @romangram_com