#قفل_پارت_159

به چی داشتم فکر می‌کردم؟ نمی‌دونم! همه چیز توی ذهن آشفته‌ام بالا و پایین می‌شد و من دقیقا نمی‌دونستم باید روی چی تمرکز کنم.

- آینده...

لاله چند سانتی از من قد بلند‌تر بود، چونه‌اش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت: آینده یا گذشته؟

گذشته؟ قطعا بیشتر ذهن من رو درگیر کرده بود.

- می‌خوام از گذشته بگذرم تا به آینده برسم.

- پس حال چی؟

نفس عمیقی کشیدم و با انگشت اشاره‌ام خطوط نامفهمومی روی شیشه‌ی بخار گرفته کشیدم.

- نمی‌دونم!

- از وقتی شنیدم دارم آزاد میشم فقط به یه چیز فکر کردم، این‌که نمی‌تونم گذشته رو فراموش کنم؛ اما می‌خوام از تک تک لحظه‌های زندگیم لذت ببرم.

لبخندی زد که بیشتر شبیه به پوزخند بود.

- داره سی سالم میشه و هیچ خاطره‌ی خوبی ندارم!

به سمتش برگشتم و تو چشم‌هاش نگاه کردم.

- اول باید کار پیدا کنیم.

- کار؟ واقعا فکر کردی کسی به ما کار میده؟

- قرار نیست ناامید بشیم!

کمی چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت: تو این مدت چی‌کار می‌کردی؟

به خونه اشاره کرد و ادامه داد: چه اتفاقاتی افتاده؟

به کنجکاویش لبخند زد و گفتم: اتفاقاتی که فکرش رو هم نمی‌کنی!

- خب؟

- این‌جا مهریه‌ام بود، احتشام هم بهم داد!


romangram.com | @romangram_com