#قفل_پارت_158
- طراوت؟
صدای آروم لاله وادارم کرد به صورتش نگاه کنم. پلک زد و گفت:
- بیا بریم.
سعی کردم به صورت مضطربش لبخندی بزنم اما نشد! لبهام کش اومد، چیزی شبیه به یه نیشخند مسخره!
دستههای کیفش رو توی مشت سفت شدهام فشار دادم و گفتم:
- میخوام گذشته رو کنار بزنم.
به سمت در رفتم و از جیب پالتوی ضخیم مشکی رنگم کلیدی که احتشام داده بود رو بیرون آوردم. نگاهم به کلید خشک شد، کلیدی نبود که قبلا داشت. شاید قفلش خراب شده بود یا هر چیز دیگهای که احتشام قفل و کلید رو عوض کرده بود.
کلید رو توی قفل چرخوندم، در با صدای تیکی باز شد.
"بسم الله الرحمن الرحیم"
زیر لب زمزمه کردم و در رو هل دادم. هوای گرفته و سردِ خونه با صورت بیروحم برخورد کرد. برای چند لحظه چشمهام رو بستم و باز کردم، داخل رفتم و به دنبالم لاله هم وارد خونه شد. کلید برق رو که کنار در بود زدم. فضای مسکوت و تاریک خونه روشن شد، حتما احتشام قبض برقش رو پرداخت کرده بود که وصل بود.
نگاهم رو اسباب و اثاثیه که عوض شده بود ثابت موند، چشمهام سوخت. ذهنم توی سالیان دور بود و جسمم میون این خونه که هیچ کدوم از وسایل قدیمی توش نبود. همه چیز نو و مدرن شده بود و البته تمیز! معلوم بود کسی قبلا همه جا رو مرتب و تمیز کرده.
لاله نگاهی به اطراف کرد و بعد به صورت من چشم دوخت.
به مبلهای مشکی براق چرمی اشاره کردم و گفتم: بشین.
دستی به پیشونیم کشیدم و نگاهم رو به راهروی کنار در دوختم که به اتاق خواب ختم میشد. لاله چادر رو از سرش برداشت و روی اولین مبل تک نفره نشست، به سمت جلو قدم برداشتم و کنار شومینه نشستم. شومینه رو روشن کردم، پس گاز هم وصل بود!
به شعلههای آبی شومینه خیره شدم، یادم بود که قبلا این شومینه نبود!
ایستادم و به پنجرهای که رو به خیابون باز میشد خیره شدم. برف شهر رو سفید پوش کرده بود.
آخرین بار کی پشت پنجرهی واحد سیزده طبقهی چهار ایستاده بودم؟
چقدر از اینکه پشت این پنجرهی بزرگ مستطیلی شکل بایستم و به شهر نگاه کنم لذت میبردم!
دستی روی شونهام نشست، تصویر ناواضح لاله روی شیشه نقش بست.
- به چی فکر میکنی؟
romangram.com | @romangram_com