#قفل_پارت_157
راننده جلوی مجتمع ده طبقه ایستاد، کرایه رو پرداخت کردم و پیاده شدیم.
لاله آروم کنار گوشم گفت:
- چقدر گرون!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- ما ده سال از مردم عقبیم! به جز شهر و قیمتها، آدمها هم تغییر کردن؛ خیلی!
به مجتمع نگاه کردم، نفس پر استرسی کشیدم و به همراه لاله وارد لابی ساختمون شدیم. هوای گرم به تن سرمازدهمون برخورد کرد؛ اما من از درون لرزیدم، این لرز از سرما نبود، از هجوم خاطرات تلخ و شیرین بود.
- طراوت؟
بهش نگاه کردم و نامطمئن پلک زدم.
- ما اینجا زندگی میکردیم! پدرم سرایدار این ساختمون بود!
چقدر بیان افعال گذشته برام سخت بود، چقدر دردآور بود که دیگه خانوادهای نداشتم. چرا... هنوز یه برادر داشتم که میتونست همهی خانوادهی از دست رفتهی من باشه. اما حالا کجا بود؟
لاله رو به سمت اسانسور کشیدم و سوار شدیم.
- خوبی؟
توی آینهی آسانسور به صورت رنگ پریدهام نگاه کردم. اخرین بار کی سوار این آسانسور شده بودم؟
- نمیدونم!
دستش رو روی شونهام گذاشت و فشاری بهش وارد کرد.
- بیا برگردیم.
صدای ملودی آروم اسانسور چه دلنواز بود. یادمه قبلا چیز دیگهای مینواخت!
- نه، مشکلی نیست.
البته خودم باور نداشتم که مشکلی نباشه! آسانسور ایستاد، در باز شد، دقیقا روبهروی واحد سیزده! تصاویر واضح پشت پلکم ردیف شد. سرما رو با سر انگشتهام حس میکردم، من ضعیف بودم؟
لاله نگاهی به من و بعد به واحد سیزده کرد. قبل از بسته شدن در آسانسور، دستش رو پشت کمرم گذاشت و به جلو هلم داد، من هم از خدا خواسته قدمی به جلو برداشتم.
romangram.com | @romangram_com