#قفل_پارت_145

آقای حسینی قدمی به سمت فروشگاه برداشت و گفت: زودتر از این‌ها منتظرت بودم.

- نمی‌خواستم براتون مزاحمت ایجاد کنم.

دستی به ریش سیاه و سفیدش کشید و با هم به سمت فروشگاه رفتیم.

- معلومه خیلی تو این سرما موندی، همه‌ی صورتت قرمز شده.

وارد فضای گرم فروشگاه شدیم و من گفتم: بله، چند ساعتی رو منتظرتون بودم.

سری تکون داد و به صندلی‌های اشاره کرد، خودش نشست و من هم روبه‌روش نشستم.

- به حرف‌هام فکر کردید؟

به صندلی تکیه داد و رو به کوروش که با چند تا از برگه‌های روی میز مشغول بود گفت:کوروش جان، دو تا چای میاری؟

کوروش سرش رو بالا آورد و برای لحظه‌ای با هم چشم تو چشم شدیم.

برگه‌ها رو روی میز گذاشت و گفت: بله، حتما.

از ما دور شد و به سمت دیگه‌ی فروشگاه که دید نداشت رفت.

- از اون روز تا حالا دارم فکر می‌کنم، کوروش گفت یه بار دیگه‌ام اومده بودی که من نبودم.

یه تای ابروم رو بالا دادم، فکر نمی‌کردم با اون آتیش تندش در مورد اومدن من به این‌جا حرفی بزنه.

- بله اومدم.

- فکر نمی‌کردم حرف‌هات این‌قدر روم تاثیر بگذاره...

با امیدواری به آقای حسینی خیره شدم و منتظر موندم تا جمله‌اش رو ادامه بده.

- نمی‌دونم اگه این اتفاق برای دخترم افتاده بود؛ چی‌کار می‌کردم، راستش اصلا هم دوست ندارم بهش فکر کنم...

مستقیم برای لحظه‌ای به چشم‌هام نگاه کرد و من تو همین لحظه متوجه شدم که نگاه تیز و چشم‌های کوروش به پدرش رفته!

- با حاج خانم؛ مادر بچه‌ها صحبت کردم اون هم دلش رضاست.

توی چشم‌هام اشک جمع شد و از پشت پرده‌ی اشک، متوجه کوروش شدم که با سینی حاوی دو استکان چای به سمت ما می‌اومد.


romangram.com | @romangram_com