#قفل_پارت_146

سینی رو روی میز روبه‌رومون گذاشت و بهمون تعارف کرد، قطره‌ی اشکم روی گونه‌ام نشست.

- فردا اول وقت میریم و رضایت میدیم.

مکثی کرد و گفت: شاید باید زودتر از این‌ها این کار رو می‌کردیم.

با تاسف سری تکون داد و من اشک روی گونه‌ام رو پاک کردم و با صدای که به‌خاطر بغض و خوشحالی می‌لرزید، گفتم:

- هنوز هم دیر نیست، شما...

کوروش کمی دورتر از ما نشست، آقای حسینی لبخند نرمی زد و گفت:

- لازم نیست چیزی بگی!

میون گریه لبخندی زدم و گفتم:

- اصلا زبونم بند اومده، انگار هیچ واژه‌ای توی ذهنم نیست!

نفهمیدم چطور از آقای حسینی تشکر کردم و از فروشگاه بیرون اومدم، از ته قلبم خوشحال بودم؛ برای خودم، برای لاله...

هوای یخ زده هم نمی‌تونست حالم خوبم رو خراب کنه! کمی قدم زدم و به این فکر کردم که از دیشب تا حالا سه تا اتفاق خوب برام افتاده؛ گاهی خدا چقدر نزدیک می‌شد. نمی‌دونم، شاید هم همیشه نزدیکه و ما نمی‌بینیم. چرا همیشه تو مشکلات خدا رو به یاد میاریم و ازش کمک می‌خوایم؟ چرا تو دوران خوشی ازش تشکر نمی‌کنیم؟ و فکر نمی‌کنیم ممکنه این خوشی‌ها از بین بره؟

من خدا رو تو روزهای تلخ زندگیم پیدا کردم، دقیقا هر بار که می‌گفتم" مگه از این بدتر هم میشه؟"

از اون بدتر می‌شد و من می‌فهمیدم هنوز چیزهایی برای از دست دادن دارم!

بعد از، از دست دادن چیز‌های مهم زندگیم، بعد از خودکشی نافرجامم، مستقیم به خدا رسیدم. اون نخواست بمیرم و تا ابد تو جهنمش بسوزم؛ بهم یه فرصت برای جبران داد، با این‌که دیر فهمیدم ولی بالاخره فهمیدم. هر بار که کم می‌آوردم و گله می‌کردم سریع پشیمون می‌شدم؛ چون می‌فهمیدم که هنوز هم چیزهای برای از دست دادن دارم!

به آپارتمان احتشام که رسیدم، هوا کاملا تاریک شده بود و ابر غلیظی آسمون تیره‌ی تهران رو پوشنده بود. وارد خونه شدم و تو فضای گرم خونه تنم گرم شد، این خونه و این گرما عاریه‌ای بود. ته قلبم دوست نداشتم بیشتر از این مزاحم زندگی احتشام باشم؛ اما نمی‌تونستم از جواب سوال‌های توی ذهنم بگذرم. پس لازم بود کمی دندون روی جگر بذارم و تحمل کنم. اگرچه دیگه احتشام اون آدمی نبود که بعد از آزادیم دیدم، کسی که زخم می‌زد و می‌رفت، تهمت می‌زد و نمی‌دید که چطور متلاشی میشم، کسی که...

همه‌ی اون لحظات چند ماهِ گذشته کم‌رنگ شده بود. به‌خاطر نگرانی، استرس و چیزی که توی چشم احتشام بود و من نمی‌دونستم چیه! اما می‌دونستم همه‌ی حرف‌ها و رفتار‌هاش رو به فراموشی سپردم؛ شاید چون می‌خواستم برای ادامه‌ی زندگیم بارم رو سبک کنم. همین حالا هم به قدر کافی اتفاقات و حرف‌های گذشته‌ها روی قلبم سنگینی می‌کرد و برای من بس بود!

برای تعویض لباس‌هام به اتاق خواب رفتم؛ اما با دیدن احتشام و سام ماتم برد.

سام روی تخت خواب خوابیده بود، احتشام هم کنارش نشسته بود و داشت موهاش رو نوازش می‌کرد.

- سلام!

به صورتم نگاه کرد و آروم گفت: سلام.


romangram.com | @romangram_com