#قشاع_پارت_83

امیرعباس-صدا می کردی من می آوردم خب..‍!
-نه خودم بر می دارم یه کم راه برم پاهام ضعف میرن..
به پیرهن کوتاه حاملگیم نگاه کرد و گفت:
امیرعباس-هوا سرده نباید توی این هوای سرد با یه لا پیرهن باشی،پات برهنه است ضعف می افته دیگه،میخوای برم ساقتو بیارم؟
-نه می چسبه به پام کلافه ام می کنه..
رفت یه لیوان آب آورد و گفت:
امیرعباس-برم پتو بیارم دورت بگیری؟دستات یخ کردن! «انگار می دونست نمی خوام تو اتاق بخوابم چون از تنهائی می ترسیدم،کار هر شبم بود که روح سرگردون بشم تو خونه...واااــی باز شروع شد چرا اینطوری می کنه؟!اینقدر لگد زدی امشب که نصفه عمرم کردی..وای چه دردی یهو گرفت..!نفسم یه لحظه رفت..قطع شد آخ این چی بود خطرناک نباشه یوقت دو باره!؟..آی آـی خــدا..جیغ اولُ زدم،امیرعباس همچین از اتاق دوئید بیرون که تو راهرو فرش زیر پاش در رفت تقریبا خورد زمین..دستمو به طرفش دراز کردم و جیغ دوم رو زدم..امیرعباس اومد طرفم و گفت» باشه..باشه الآن بچه داره میاد..مامان..مامان..؟!
لعیا در اتاقشو باز کرد و منو نگاه کرد و اومد طرفم و بی اختیار دستشو گرفتم و با وحشت گفت:
لعیا-امیرعباس بدو داره بچه اش به دنیا می آد!!
ملیح مامان اومد بیرون و گفت:
ملیح مامان-دردت گرفته؟!نفس های عمیق بکش لعیا برو لباساشو بیار..

romangram.com | @romangram_com