#قشاع_پارت_82
امیرعباس-اگر بابام بالا سر عرشیا نبود شاید عرشیا هیچ وقت یه مهندس برق نمی شد الأن مغازه و خونه و ماشین نداشت،تازه عرشیا که یه نوجوون بود ولی بچه ی برادر من هنوز به دنیا نیومده،نمی خوام نه اون نه مادرش صدمه ببینند،امیرحسام بد تا کرده،امیرحسین هم آینده اش رو پای گ*ن*ا*ه برادر کوچیکترش گذاشت،منم می ذارم هونیا نمی فهمه که عمو مهراد نمی خواد قبولش کنه چون به باورها اعتقاد داره و پایبنده فقط حرف می زنه این دختر فکر نمی کنه داره به زندگی به شکل یه داستان نگاه می کنه که از هر جا بخوای راه فرار رو پیدا کنی و دِ برو...
ملیح مامان-من باهاش حرف می زنم..
امیرعباس-نه مامان،تمام حرفش اینه که مامانت چطور تونست زن عمو پروانه رو قبول کنه..زن عمو پروانه چطور تونسته با برادرشوهرش باشه،تازه بعد شوهرش بازم بچه دار بشه من نمی فهمم تو سرش چیه!
ملیح مامان با غصه ای بزرگ گفت:
ملیح مامان-چون تو یه زن نیستی امیرعباسم ولی من می فهمم اون چی میگه..!
امیرعباس-من که تو زندگیم زنی نیست چرا داره عقب گرد می کنه؟!
ملیح مامان-چون فقط ترسیده بذار بچه به دنیا بیاد..نمی بینی حتی الأن هم بیش از اینکه خودش بخواد ازت تقاضای کمک می کنه وقتی بچه اش به دنیا بیاد بیش از این نیاز به تو رو احساس می کنه،بهش سخت نگیر امیر...همش فکر می کنم اگر لعیا هم همچین بلائی سرش می اومد چیکار باید می کردیم!؟شب بخیر پسرم..
به آهستگی و به سختی از جا بلند شدم و روی یه دنده ی دیگه خوابیدم و فکر کردم آره من همش همه ی کارمو ناخواسته به امیرعباس میگم چون همش اون دور و برمه و بقیه دوری می کنند ولی می خوام همینطوری بمونه نمی خوام بهم نزدیک تر بشه...دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم «وای بچه چقدر لگد می زنی آروم و قرار داشته باش پهلوم سوراخ شد!»
دوباره به سمت قبل برگشتم و انگار به هر سمتی که می رفتم بچه ام همون سمت رو نشونه می گرفت!!پاهام به ضعف افتاده بودند..از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون امیرعباس روی مبل نشسته بود و داشت با لپ تاپش کار می کرد،سرشو بلند کرد و عینک نیمه فرم شو برداشت و کنار پرونده ها گذاشت و گفت:
امیرعباس-چی شده؟
-هیچی اومدم یه لیوان آب بخورم!
romangram.com | @romangram_com