#قشاع_پارت_69

-با حسابی که تو تعریف کردی یعنی مهران امیرحسام رو نکشته بلکه یه تصادف بوده..
-بهش کمک می کنی؟میگن چون شاهد نداره دستمون به هیچ جا بند نیست..
امیرعباس-مگه حسن آقا باغ نبود؟
-پرس و جو کردن می گفت اون شب خونه ی دخترش بوده امیرعباس-پزشک قانونی چی میگه؟
-میگن رو سرش هم ضربه ایِ که ممکنه اتفاقی خورده باشه هم کسی از قصد زده باشه،هنوز دارن بررسی می کنند...
امیرعباس باز تو فکر رفت همینطوری به روبرو نگاه می کرد و غرق در افکارش بود،چند دقیقه همینطوری نگاهش کردم که چشمام از خستگی سنگین شد و خوابم برد...همین که خوابم برد خواب دیدم لب یه پرتگاه هستم و دارم به ته دره نگاه می کنم..ته دره پیدا نبود،امیرحسام اومد لباس سیاه تنش بود،نگاهش کردم لبخندی تلخ زد و سری تکون داد و قبل اینکه بره دستشو گرفتم و گفتم:
-امیرحسام مهران چیکار می کنه؟
امیرحسام-داره تقاص گ*ن*ا*هی که سر لعیا کرد رو پس میده..
-من چیکار کنم؟! «برگشت پشت سرشو نگاه کرد امیرحسین اومد تا برگشتم به طرف امیرحسام دیدم از لبه ی پرتگاه داره می پره دستمُ گرفت که منم با خودش پرت کنه جیغ زدم و گفتم» امیرحسام ولم کن! امیرحسام-بیا بریم اینجا نمون.. امیرحسین دستمو گرفت و امیرحسام ولم کرد غیب شد،امیرحسین کشیدتم بالا همون لبه ایستاده بودیم که ب*غ*لش کردم کلی گریه کردم موهامو نوازشی کرد و گفت:
امیرحسین-چرا اینقدر گریه می کنی؟!من که پیشتم!
-تو پیشم نیستی منو ترک کردی،قولتو یادت رفته..

romangram.com | @romangram_com