#قشاع_پارت_68

امیرعباس-دلت درد میکنه؟
-نه تنگ شده!
امیرعباس-باز باباتو میخوای؟
با بغض و صدای لرزون گفتم:
-امیرحسینُ... «بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم امیرعباس ترسید و روی صندلی نشست و گفت:»
امیرعباس-هونیا..!؟هونیا جان آروم..هــیس..
«برگشت به در نگاه کرد بعد بلند شد رفت در رو بست و دو مرتبه روی صندلی نشست و گفت» :
منو ببین..هونیا حالت باز بد میشه ها..نچ..نمیشنوی؟!
«دستمو گرفت و بعد زمزمه کرد» :
-باشه گریه کن سبک بشی فقط آروم تر،می ترسم حالت باز بد بشه هق هق نکن..نچ هونیا؟.. «موهامو از کنار صورتم کنار زد و گفت» :
-آب بدم آروم بشی؟هان؟ «سری تکون دادم..دستمو رها کرد و رفت یه لیوان آب آورد و کمکم کرد تا آب رو بخورم..نفس عمیقی کشیدم لبهامو روی هم فشردم تا باقی مونده ی غصه هامو فرو بدم امیرعباس بعد سکوت چند دقیقه ای گفت» :

romangram.com | @romangram_com