#قشاع_پارت_70
امیرحسین-ترک نکردم کار دارم،قولم هم سپردم دست امیرعباس..
-من تو رو میخوام امیرحسین!
امیرحسین-امیرعباس..امیرعباس بیا..هواشونو داشته باش من و حسام خیلی سرمون شلوغه نمی تونیم به هونیا برسیم... امیرخسین دست رو شکمم کشید و یهو شکمم بزرگ شد و درست شبیه شکمم تو واقعیت شد..بعد دستمو رها کرد و به طرف پرتگاه رفت تا قدم بلند کرد رو هوا غیب شد دنبالش خواستم برم ولی تا به طرف پرتگاه قدم برداشتم پرت شدم پائین از ترس نفهمیدم امیرعباس دستمو گرفت یا نه..از خواب پریدم اونقدر بد پریدم که امیرعباس هم که روی صندلی خوابش برده بود پرید اول یادم نبود کجام حتی زمان هم گم کردم،حتی یه لحظه امیرعباس هم نشناختم و با ترس هول زده گفتم:
-امیرحسین..امیرحســین..
از خواب پریدم اونقدر بد پریدم که امیرعباس هم که روی صندلی خوابش برده بود پرید اول یادم نبود کجام حتی زمان هم گم کردم،حتی یه لحظه امیرعباس هم نشناختم و با ترس هول زده گفتم:
-امیرحسین..امیرحســین..
امیرعباس یه لحظه نگاهم کرد و بعد بازوهامو در بر گرفت و گفت:
امیرعباس-هونیا!خواب دیدی؟ «بهش نگاه کردم و امیرعباس گفت» امیرعباسم «سری تکون دادم و گفت» کاب*و*س دیدی؟همه چیز روبراهه،شامت رو آوردن،بیارم برات؟!
-میشه سرممُ در بیاری؟!می خوام برم دستشویی..
امیرعباس-با سرم برو،هنوز یه مقدار ازش مونده «دمپایی ها رو جلو پام جفت کرد و آرنجم رو گرفت و گفت» سنگینیتُ رو من بنداز..سرمت رو گرفتم اون دستتُ زیاد تکون نده،برم یه بهیار صدا کنم بیاد؟!
-نه می تونم،چیزی نشده که!
romangram.com | @romangram_com