#قشاع_پارت_62
نفس امیرعباس گرفته بود،اشک اجازه نمی داد حرف بزنم ولی می گفتم..با تموم هق هق هام حرفامو می زدم و امیرعباس هر لحظه چشماش قرمزتر و صورتش کبود تر می شد...
انگار زمان به عقب برگشت تو ماشین امیرحسام بودم و گریه می کردم..امیرحسام قفل مرکزی رو زده بود و در باز نمی شد..التماسش می کردم و امیرحسام انگار اون حسام همیشگی نبود،همون که مثل مهرانِ برام،در حد داداشم عزیزِ،اون که خواهرانه دوسش دارم شده یه پسر ه*و*سران داغ کرده!نمی دونم..نمی فهمم..سر در نمیارم از این ها که م*ش*ر*و*ب زیاد خورده یا مواد زده ولی امیرحسام همیشه نیست..بوی ادکلن امیرحسام با بوی تند ا*ل*ک*ل قاطی شده..خیابونای تاریکُ طی می کنه و قلبم داره از جا در میاد،فقط قیافه ی شاهرخ پیش رومه داره بهم الهام میشه که امیرحسام میخواد آبرومو بدرّه!نمی دونم چطوری راضیش کنم من راهشو بلد نیستم مثل دخترای دیگه نمی تونم یه پسر رو رام خودم بکنم فقط بلدم گریه کنم و التماس کنم...
-امیرحسام..امیرحسام..من دارم نامزد می کنم ترو خدا میخوای چیکار کنی؟!
-قربونش برم چرا گریه می کنی؟!من که نمیخوام بهت صدمه ای وارد کنم فقط میخوام با هم خوش بگذرونیم،مهران اینطوری به لعیا می گفت؟آره مهران جونت اینطوری لعیا رو کشوند به اون خونه؟!
با هق هق گفتم:
-چی میگی؟؟!مهران چیکار لعیا داره؟!ولم کن بذار برم خونه مون...
امیرحسام عصبی گفت:
-پس نگفته؟!تعریف نکرده عوضی آشغال که خواهر منو خواهر مظلوم و بی زبون منو به زور وادار کرده باهاش رابطه داشته باشه تا لعیا مجبور بشه باهاش ازدواج کنه؟داغتُ به سینه ی برادرت میذارم هونیا..
-امیرحسام!مهران عاشق لعیاست،این کارو نمی کنه..
-پس کی گه خوری کرده که خواهر من آبروش رفته؟!
-میاد می گیرتش..
romangram.com | @romangram_com