#قشاع_پارت_63

-عه؟!خیله خب منم تو رو می گیرم بذار ببینم چه حالی داره که اول آبرو ببری و بعد تو دنبال من راه بیفتی و التماسم کنی که باهات ازدواج کنم و من طفره برم..سگِ،داداشت کمتر از سگِ،می خواد خواهر منو داغ کنه،داغتو به سینه اش میذارم که داغ کردن یادش بره عوضی..
-امیرحسام!به من چه ربطی داره؟!برو از خود مهران تقاص بگیر خب..
-نه عزیزم..باید بفهمه من چی دارم می کشم،لعیا چی می کشه باید بفهمه؛ لعیا رو می خواد؟ باشه ،بذار ببینیم وقتی نسخه ی دوم لعیا تو خونه اشِ چیکار می خواد بکنه.. «محکم چند بار روی فرمون کوبید و گفت» کثافت..کثافت لعیا یه دختر بچه ست چطور دلش اومد با لعیای معصوم من این کارو بکنه؟! (می دونم اینجا جاش نیست ولی من واقعا توش موندم کثافت درسته یا کثافط!لامصب هر دو مدلُ به وفور توی متون می بینم و حسابی گیج شدم..باید سر فرصت یه تحقیق درست حسابی بکنم رو این موضوع)
با هق هق گفتم:
-امیرحسام،من با مهران حرف می زنم به هفته نمی رسه که بیاد سراغ لعیا،عقدش می کنه،براش بهترین زندگی رو مهیا می کنه،ترو خدا امیــر..ترو قرآن..ترو جدّت امیر من نامزد دارم...
امیرحسام برگشت یخورده نگام کرد و گفت:
-یعنی لعیای من هم مثل تو التماسشُ کرده و اون بازم آزارش داده..کفتار پست،خوک کثیف...
امیرحسام اشکاشو با کف دستش پس زد،شیشه رو پائین دادم آرنجمو گرفت جیغ زدم،دست و پا زدم،نگه داشت..زورم بهش نمی رسید هر چی جیغ می زدم توی دل اون شب سیاه زیر اون پل کسی صدامو نمی شنید،منو می زد می ب*و*سید و من التماس می کردم و جیغ می زدم ولی نمی تونستم بزنمش!جفت دستامو توی یه دستش گرفته بود و امان تکون خوردنو بهم نمی داد،تمام صورتم و گردنم آلوده به لبهاش شده بود..نفساش توی گوشم می پیچید نمی تونستم ببینم امیرحسامِ چون اون نبود،تو چشمام نگاه می کرد پر از درد و پریشونی بود پر از بغض و کینه،اشکاش فرو می ریخت با هر اشک یه ب*و*سه نثارم می کرد التماس کردم و گفتم:
-امیرحســام؟ولم کن..بسته خجالت بکش امیرحسام چطوری میخوای تو روی بابام نگاه کنی..؟!خدا داره نگاهت می کنه بدبخت..!
داد زد:
-خدا نگام نکن چون بر نمی گردم یا با شکارم بر می گردم یا بر نمی گردم نگام نکن...

romangram.com | @romangram_com