#قشاع_پارت_471
امیر عباس- عرشیا!
سورن با بغض به من و امیر عباس نگاه کرد و گفتم: نه مامان قشنگم.
لعیا- عرشیا چرا گریه ی بچه رو در میاری؟ بزرگ نمی شی تو؟
امیر عباس سورن و ب*غ*ل کرد و گفت:
- پهلوون بابا، مرد که بغض نمی کنه. مامان می خواد آبجی خوشگل بیاره که تو باهاش بازی کنی تنها نباشی.
مهران رو به من گفت:
- دارید می رید سفر اذیت نشی؟
امیر عباس- نگران نباشید، یه کّله نمی رم که خسته نشه.
سورن- می ری آبجیمو بیاری؟
عرشیا- نه مامانت قبلاً آبجیتو قورت داده.
هدی- عرشیا با یه بچه ی کوچیک اینطوری حرف نمی زنند چون فکر می کنه تو راست می گی.
romangram.com | @romangram_com