#قشاع_پارت_470

عمو رسول- اون برای زمانی بود که عروس امیر حسین می شد، الان عروس بزرگم شدی.
از جیبش یه جعبه ی دیگه هم درآورد و گفت:
- اینم برای این که قراره برام یه نوه ی دیگه بیاری.
- شما هم خبر داشتین؟ وای عرشیا تو رو باید به بی بی سی معرفی کرد.
عرشیا- خب ببینم صاحب چقدر طلا شدی.
مامان تنها با هانی اومده بود، اومد جلو و من و امیر عباسو ب*و*سید و یه زنجیر بهم داد و گفت:
- این اولین هدیه ی بابات بهم بود، بین بچه هام از همه بیشتر شما منو یادِ عشقمون می اندازید پس این لایقِ تو اِ هونیا. " ب*و*سیدمش و گفتم: " مرسی مامان.
مامان دست رو شکمم گذاشت و گفت:
- حس می کنم هرگز روزی به این قشنگی تو این سال های اخیر نداشتم، خوش بخت بشی..
عرشیا- سورن، عمو بیا بریم. بریم که مامان و بابات می خوان بپیچونند باید دیگه خودم کم کم تو رو به فرزند خوندگی بپذیرم. دیگه این مامان بابا برات مامان بابا نمی شن. قراره بچه ی جدید بیارن..
مهران- اول ببرش بعد مغزشو شست و شو بده.

romangram.com | @romangram_com