#قشاع_پارت_469
هر چهارتامون خندیدیم و گفتم:
- با اجازه و مامانم و بابا مهراد که می دونم اینجاست و عمو رسول و مامان ملیح بله.
همه کل کشیدن و دست زدن. عرشیا گفت:
- بی معرفت من چی؟ با هم هماهنگ نکردیم، منم باید بگی.
- دهن لقی کردی حذف شدی.
عرشیا- بدبخت کارتو آسون کردم، قبل از بله گفتن انقدر هولی.. باید زیر لفظی می گرفتی به علاوه ی مژده گونی، عرضه نداری؟
امیر عباس- خوبه تو جای حنانه خانوم نیستی، چه خاله زنک شده، تأثیر پدر شدنته؟
ملیح مامان و عمو رسول اومدن جلو صورتمو ب*و*سیدن و ملیح مامان دست رو شکمم کشید و گفت:
- انقدر خوشحالم که خدا می دونه، ایشالا پا قدمش خیره..
عمو رسول از جعبه ی طلاییِ م*س*تطیل شکل بزرگی، یه سرویس طلا درآورد. گفتم:
- عمو جون لازم نبود. شما که قبلاً بهم هدیه داده بودن.
romangram.com | @romangram_com