#قشاع_پارت_465

-" می خوای مدارک تحویل دادگاه بدی؟"
امیر عباس سر بلند کرد و موهامو کنار زد و گفت:
- " دیگه به طلاق توافقی یا جلسات متعدد دادگاه نیازی نیست. اینبار تموم حق با منه. فردا صبح مدارکشو تحویل می دم."
به امیر عباس همینطوری نگاه می کردم. لبخندی زد و گفت:
-" کمتر از یکماه قول می دم از زندگیمون می ره بیرون."
-" امیر عباس من می ترسم. نیاد بلایی سر سورن بیاره واسه انتقام از من."
امیر عباس خنده ای سر داد و گفت:
- " هنوزم توی این سر پر از فکرای جور واجوره؟ نترس عزیزدلم من کنارتونم." لبخندی زد و ادامه داد:" داشتم می اومدم به عرشیا گفتم" یه کارگر ببره خونه اتو تمیز کنه که شب بریم خونه ی خودمون."
شوکه شده به امیر عباس نگاه کردم، یکهویی؟!!!
- " امیر عباس؟!!"
امیر عباس- " تا دیشب خدا شاهده که هر روز و شب برای این لحظه های ثانیه شماری می کردم و نقشه می کشیدم. ولی چون مطمئن نبودم نمی تونستم حرفی بهت بزنم به خودم می گفتم: اگر هم هاله دست از پا خطا نکرده بود هونیا رو کم کم آماده می کنم و می برم اونور، بعد هم به بهونه های مختلف چند شب در میون پیشش می مونم و هر هفته تعداد موندنام بیشتر و بیشتر می شد تا حدی که بشه هر شب. اینطوری هاله هم خسته می شه و هونیا عادت می کنه..."

romangram.com | @romangram_com