#قشاع_پارت_464
- "عزیزم.. امیر عباس.. حتی همون ثانیه ی اول هم از جدایی پشیمون بودم، چون عشق درست عین موی سفید می مونه هر چی هم رنگ بذاری یا کوتاه و بلند کنی باز هم کافیه اندکی ازش بگذره تا رو سرت سر باز کنه و اعلام کنه که وجود داره، با تک تک سلول هام با روح و قلبم باورت دارم ولی پر از نگرانیم از تکرار ماجرای سه سال قبل که قرار بود هاله باشه ولی جای منم تو زندگی گرفت. می ترسم.."
سرمو به سینه ی امیر عباس چسبوندم و گفتم:
-" دیگه نمی خوام بری، از حسرتت مردم تو این سال ها و ماه ها.."
امیر عباس سرمو ب*و*سید و گفت:
-" از اون شبی که مادرا و خواهرا و برادرامون برای ناهار اومده بودن اینجا حالم خیلی عوض شد، از خودم بدم می اومد وقتی حال تو رو اونطوری می دیدم و هم انگشت اتهام به روم داشتن و من حق دفاع از خودم نداشتم. از وضعیت تو، تو پایین خونه جلوی خونواده هامون از خودم کینه به دل گرفتم. وقتی عرشیا رو کنار هدی و مهران و کنار لعیا دیدم دلم آتیش شد که تو رو ندارم. دلم برای مظلومیتت داشت از سینه ام پر می کشید سمتت. برام سخت بود که باهات سرد باشم می خواستم این تحریمو تموم کنم، باید تمومش می کردم. تو تنبیه شده بودی حتی منم تنبیه شده بودم. تو از جدایی و منم از بی فکری. باید بهم برمی گشتیم تا آرامش به هر دومون به هر سه مون حتی به سورن برگرده. از اون شب مهمونی سرم شد انبار افکار، از یه ور وسواسی که تو گرفتی، از یه ور همه ی عشقی که تو چشمات بود و من و داشت به جنونت می رسوند، از یه طرف بی تابی های خودم، که از بی تابیِ تو هاله رو درست عین یه موجود مزاحم و انگل می دیدم که بهم وصل شده و نمی ذاره به تو برسم. کارای اونم شده بود مخیل اعصابم. بی قراری این بچه، فشار خونواده ام.. همه و همه تو سرم بود.. انگار خود به خود کارای هاله رو بردم زیر ذره بین اصلاً چرا باید تحملش کنم؟ از دست بی جاذبه بودنش برای تفریح اومدم ایران که بعدش فهمیدم چر بلایی سر برادرام اومده و موندم ادامه ی جریان، پس چرا الان تحمل می کنم؟ چون هیچ وقت برام مهم نبود و به کاراش توجه نداشتم ولی حالا برای دک کردنش نیاز به بهونه داشتم، خودم که حوصله ی پی اون افتادن و نداشتم پس یکی رو استخدام کردم تا از رفت و آمدش اطلاعات جمع کنه و هر چیز مشکوکی که دید یا عکس بگیره یا فیلم یا صدا ضبط کنه. برام نا محسوس تحقیق کنه و مدرک جمع کنه. خودم هم تو خونه چند بار شنیده بودم که موبایلش وقت و بی وقت زنگ می خوره یا مسیج می یاد ولی برام مهم نبود از سر این تصمیم وقتی می رفت حموم یا می خوابید گوشیشیو چک می کردم و متوجه تماس هایی متعدد از یه شماره ی خاص شدم. شماره رو نوشتم ولی زنگ نزدم تا اطلاعات و مدارک دستم برسه. امروز صبح قرار بود بعد ماه ها چکیده ی کاملی از اطلاعات و مدارک و اسنادو تحویلم بده. شاید هر مردی با دیدن عکس زنش کنار یه مرد دیگه یا پرینت تلفن همراهش- که البته این خطشو به نام خودم گرفتم- و فیلم هایی در اماکن عمومی با شخص غیر خودم سر تعصب می اومد. ولی من از این که می دیدم اون زن هاله است و تو نیستی تو دلم حس آرامش می کردم. هاله همیشه یه غریبه بوده. شاید برات جالب باشه که بدونی که مردی که کنار هاله می دیدم کی بوده؟"
با تردید به امیر عباس نگاه کردم و گفت:
-" روزای اولی که اومده بودی اینجا چندین و چند بار سرتو با دارا که اومده بود تو شرکت دعوام شد. حتی تا مدت ها یکی رو جلوی در می ذاشتم که مراقب باشه دارا نیاد جلوی در خونه که الحمدلله.. نیومده بود. ولی می دونی پسر عموت مشکلش سر روانشه. نه این که مسئله تو باشی براش.."
با تردید پرسیدم:" نکنه مَرده داراست؟"
امیر عباس در حالی که حلقه امو توی انگشتم می چرخوند گفت:
-" دقیقاً. فکر کرده هاله واسه ی من مهمه. کار منو آسون کرد."
romangram.com | @romangram_com