#قشاع_پارت_463

-" ببخشید، ببخشید.."
امیر عباس- " خودم کردم که لعنت بر خودم باد. ولی به خدا که هونیا هرگز هاله رو دوست نداشتم. تو عشق من هستی، دروغ نمی خواستم بگم فقط می خواستم تو رو داشته باشم. از سر این دل لعنتی به دروغ واداشته شدم."
سینه ی چپش، روی قلبشو ب*و*سیدم و گفت:
- " ببخشید.. روزهای زیادی رو از دست دادیم به خاطر غرور، بی اعتمادی، لجبازی، کینه، دودلی و تردید و غرور.. هر دو بی طاقتیم و سرگشته. باید بهم برگردیم. مثل روزایی که عاشق هم شده بودیم. تو تموم زندگی منی، نمی خوام بیشتر از این رهات کنم. دارم کم می یارم.."
نگران نگاش کردم و گفتم:
- "هاله رو چیکار می کنی؟"
امیر عباس- " هاله هم هیچوقت منو نخواست، اون به کسی نیاز داشت که کنارش باشه و در جایگاه شوهر. تا پیشرفت کنه، تا کسی بشه که می خواد مثل الان که پول دانشگاشو بدم، براش تو یه شرکت معتبر کار پیدا کنم، با آدم های سرشناس آشناش کنم.. هاله پول داشه ولی برای قد کشیدن به کسی مثل من نیاز داشت. بهت گفتم که ازدواج ما مصلحتی بوده که اون به استقلال برسه من به اقامت.
طی این مدت حتماً پی به زندگی رباتی ما بردی؟ اینکه من همیشه وقتی می اومدم پایین به هوای سورن تا باهاش بازی کنم که وقت شام بود چون هاله خودش به زندگی نمی رسه، حتی به خودش. تموم آراستگیش واسه خیابونه.
کی دیدی ما بیرون بریم یا خوش و بش کنیم؟ تو سورن و با تهدید این که هاله می یاد ساکت می کردی چون همیشه در حال دعوا بودیم و صدای هاله رو می شنیدی.
تموم وقتش توی دانشگاه و سرِ کارشه.. حتی جمعه ها هم اختصاص به آرایشگاه و مزون و استخر و دوره های زنونه و گردش با دوستاش داره.
برام اهمیتی نداشت که چیکار می کنه چون تموم فکر و ذکرم تو بودی، مترو بیام، تو چی کار می کنی، تو کجا می ری تو کجا می یای، چه صدایی از این پایین می یاد تا من بهونه داشته باشم و بیام ببینمت.."

romangram.com | @romangram_com