#قشاع_پارت_462
از اتاق رفتم بیرون و دستمو رو قلبم گذاشتم. بعد هفده ماه به من برگشت. هفده ماه لعنتی.
روبرو اپن ایستاده بودم. دستام از هیجان می لرزید. دستاش دورم حلقه زد و گردنمو ب*و*سید. برگشتم نگاهش کردم و گفتم:
-" چقدر دیر اومدی."
امیر عباس موهام و کنار زد و ادامه دادم: " داغون شدم امیر عباس، داغونم کردی.. " پیشونیمو به قفسه ی سینه اش چسبوندم. درست حال آدمی رو داشتم که مدت هاست خون ازش رفته و تنش داره لحظه به لحظه سرد تر می شه و حالا که بهش خون تزریق می کنند داره جون می گیره و تنش گرم می شه. هر لحظه ای که می گذشت انگار به عمرم اضافه می شد. انگار اونم حال منو داشت، شده بود همون امیر عباس. مدام تو دلم می گفتم: " یعنی خوابه؟ یعنی رویاست؟ دارم خیال بافی میکنم یا واقعیت؟ نکنه دیوونه شدم و دچار حمله ی اسکیزوفرنی شدم و این دستای گرمو دارم دور خودم احساس می کنم؟ حتی اگه دیوونه ام شدم حاضرم با خیال بودن با امیر عباس عقلمو از دست بدم." دوباره نگاهش گرم شده بود. پر از شور و حال همون روزای خوشِ عاشقی رو داشت. نمی خواستم یه لحظه بودن در آ*غ*و*ششو از دست بدم. دلم براش خیلی تنگ شده بود. برای قربون صدقه رفتناش.. برای ب*و*سه ها و نوازشاش.. برای دنیایی که منو در اون غرق می کرد تا پر از احساس ارزش و اعتماد به نفس بشم.."
آروم کنار گوشم زمزمه کرد:" گریه نکن عزیز من."
-" نه این گریه از سر غصه نیست، از سر برگشتن توجه تو به منه، اگر خوابی یا خیال، تورو خدا منو به واقعیت برنگردون که اگر برگردم و بازم باهام سرد باشی این خیال منو روانی می کنه.."
موهامو نوازشی کرد و جواب داد:
-" دیگه تحمل نداشتم حتی از لحظه ی اول هم بی طاقتت بودم. ولی تو طردم کرده بودی، غرور عاشقیم شکسته بود، غرور مردونم شکسته بود، برام سخت بود.. خیلی سخت."
دستمو رو گونه اش گذاشتم، کف دستمو ب*و*سید و گفت:
-" نمی دونی چی بهم گذشت، حتی سخت تر از روزایی که بیوه ی باردار امیرحسین بودی و می بایستی آرومت می کردم، سخت تر از روایی که باهام لج می کردی و نمی ذاشتی بهت نزدیک بشم.. از دست دادنت برام بدترین نوع شکست بود و وقتی هم رفتی.. سر اون کار حس کردم با تموم قوا له شدم، هر کسی بهم رسید کم مونده بود تف تو صورتم بندازه.. از صفت بی غیرت شنیدن خسته شدم. ازت عصبانی بودم، دلمو شکسته بودی.. زندگیم به دست عزیز ترین کسم به فنا رفته بود. خدا شاهده که هاله رو واقعاً داشتم طلاق می دادم که تو رو برگردونم ولی سر لج افتادم هونیا.. منو سر لج انداختی. از نداشتنت به هاله پناه آوردم هر چند زخم هام بازم التهاب پیدا کرد. من تو رو می خواستم چون تو عشقم بودی.. چون با تو آروم بودم.."
ب*و*سیدمش و نگاش کردم. مجدداً صورتشو غرق ب*و*سه کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com