#قشاع_پارت_461

- " بهتر شدی؟ پات لیز خورد؟ از چی می ترسی عمق وان انقدر زیاد نیست.."
-" گفتم بچه ام خفه شد.. " سورن با غصه نگام کرد و امیر عباس گفت:
-" تو برو بیرون من حمومش می کنم."
-" نه، نمی تونی. بهتر شدم.. سورن بیا مامان.. " تا اتمام حموم سورن همونطور اونجا بود و با هم سورن و شستیم، با سورن هم کلی بازی کرد و کلی خندیدیم. کاش اون حموم هرگز تموم نمی شد. سورن و لای حوله اش پیچوندم و از حموم اومدم بیرون تا خشکش کنم و لباس تنش کنم. امیر عباس هم یه دوش گرفت. تا از حموم بیاد شام سورن و دادم و خوابوندمش. امیر عباس صدام کرد و حوله خواست. یه حوله بهش دادم و رفتم سفره ی شامو چیدم. از تو کابینت یه لیوان برداشتم. تا برگشتم امیر عباسو اونور اپن دیدم. نمی دونم چرا با دیدن اون سر و وضع هل کردم و یکی از لیوان ها از دستم افتاد، انگار بعد از دو سال و نیم ازجدایی اولمون تبدیل به یه دختر نوجوون شده بودم.امیر عباس خنده اش گرفته بود و گفت:
- " من پایین لباس دارم؟"
- "آره الان می یارم."
- " مواظب باش تو پات نرن."
رفتم تو اتاق و از تو کشو یه دست لباس برداشتم. دستام می لرزید. علتشو نمی دونستم چیه. در کشو رو بستم. اومدم برگردم که خوردم به امیر عباس. بر عکس دستای سرد من تنش کوره ی آتیش بود.
اول می ترسیدم نگاش کنم فقط به دستام که روی تنش بود نگاه می کردم، چشمم رو حلقه ام موند، دستش دو کمرم پیچید. نگاش کردم. انگار زمان به روز چهله ی سورن برگشت..
با هول و هراس گفتم:" امیر.. امیر.. سورن تو اتاق خوابیده امیر عباس.." از خودم دورش کردم. تنم می لرزید، امیر عباس سری تکون داد و گفت: " باشه باشه.."
موهامو کنار زدمو گفتم:" بیا شام بخور.."

romangram.com | @romangram_com