#قشاع_پارت_460

- "سلام!!! " نگران نگاهش کردم و گفت: " چیه؟!"
- "هیچی. دارم سورن و حموم می کنم الان می یام چای برات می ریزم."
سری تکون داد. رفتم در حمومو باز کردم سورن و که ندیدم بند دلم پاره شد که افتاده تو وان. سورن هم جثه ی بچه ی سه سالو نیمه رو نداشت. خیلی ریز جثه بود. جیغ زدم و زدم تو سر خودم و گفتم:
" سورن! سورن.. " پامو تو حموم گذاشتم، پام لیز خورد و با قفسه ی سینه خوردم لبه ی وان.. چشمام از درد سیاهی رفت. امیر عباس کمرمو گرفت و نگران گفت: " هونیا!" درد حالیم نبود، فقط سورن. سورن چی شد؟! تو وان و نگاه کردم سورن نبود. سورن از پشت امیر عباس گفت: " سلام بابایی." وقتی با اون اردکش دیدمش تازه از درد نفسم رفت. امیر عباس منو تو ب*غ*لش گرفت و برای اولین بار با عصبانیت سر سورن داد زد:
-" تو بیرون حموم چی کار می کنی؟ مادرت سکته زد."
سورن زد زیر گریه و گفت:" بابایی اومدم اردکمو ببرم."
امیر عباس سرمو ب*و*سید و گفت: " جان؟ هوینا.. " وای دردو فراموش کردم." هونیا دستتو بردار ببینم."
- " آآآخ.. آآآآآخ.. امــیـ.. یــــر.."
فقسه ی سینه امو ماساژ داد. سورن با گریه گفت: " مامانی."
امیر عباس-" ببین چیکار می کنی؟ صد بار می گه از حموم جنب نخور حرف می ره تو گوشت؟"
سورن سر به زیر انداخت و امیر عباس گفت:

romangram.com | @romangram_com