#قشاع_پارت_459

-" نمی دونم مامان. قشنگم حتماً رفتن بیرون، امشب جمعه است."
سورن- " آخه بابا صبح هم نیومد، زنگ بزنم؟"
-" نه مامان برو تو حموم، شاید زنگ بزنم خاله هدی و عرشیا بیان."
سورن با گریه گفت:
-" من بابا رو می خوام."
-" سورن! " خدایا باز شروع کرد. دستشو گرفتم و بردمش و حموم. گفت: " اردکم چی؟"
صدای زنگ اومد و گفتم:" نمی ری تو وان تا من بیاما. همین جا باش، نیا بیرون. سرما می خوری."
اومدم بیرون و آیفون و برداشتم و گفتم:
- " کیه؟"
- " باز کن."
امیر عباس بود. در رو باز کردم. از پله ها اومد پایین. کجا رفته بود؟!

romangram.com | @romangram_com