#قشاع_پارت_457

با ترس گفتم:" باشه امیر جان چرا داد می زنی؟ آخ لباس تنته.."
امیرعباس لباسشو با حرص درآورد و کوبوند به زمین. سورن از ترس چسبید بهم و امیر عباس گفت:
- " تا صدا می یاد می پره، تا این بچه تکون می خوره می گه «هاله می یادا» هی ساعت می یاد. مشکلت چیه؟ یه شب اومدم پایین عین مرغ سرکنده شدی. من امیر عباسم. می فهمی هونیا؟ امیر عباس. تو کی هستی؟ چیکار می کنی؟ معلومه داری از استرس می میری. رنگت شده عین میت. کارت شده چوتکه زدن رفت و آمد من."
- "ببخشید."
عصبی و با حرص گفت:
- " چرا عذر خواهی می کنی؟"
با گریه گفتم:
- " خب چی کار کنم؟"
امیر عباس چشماشو رو هم گذاشت و چنگی به موهاش زد. همینطوری زیر اپن چهارزانو نشسته بودم و سورن و تو ب*غ*لم گرفته بودم و نگاش می کردم که صدای در اومد. با هول گفتم:
- " اومد."
امیر عباس با حرص نگام کرد. رفت طرف ژاکتش و ژاکتشو برداشت و از در خونه زد بیرون. اول هاج و واج نگاش کردم و بعد زدم زیر گریه. تی شرتشو از رو زمین برداشتم و بوییدم و ب*و*سیدم و به خودم گفتم:

romangram.com | @romangram_com