#قشاع_پارت_456

یه نگاه بهش انداختم و مجدداً به ساعت نگاه کردم و ظرفها رو جمع کردم..
یه ساعتی گذشت. به امیر عباس گفتم:" امیر.. امیر عباس" بدون اینکه سرشو تکون بده چشماشو به طرفم گردوند و گفتم: " هاله اومد."
امیر عباس کامل نگاه کرد و گفت:
-" تو چیه مشکلت هونیا؟ عشقم می کشه امشب اینجا باشم نرم بالا."
-" نرو خب فدات شم ولی هاله دعوا نکنه"
امیر عباس- " هاله بیجا می کنه حرف بزنه، اختیار من دست خودمه." سری تکون دادم و به کارم ادامه دادم. هر صدایی که می اومد از حرکت می ایستادم و می گفتم: " اومد. " بعد که خبری نمی شد مجدداً از سر سابیدنو شروع می کردم. سورن که از خواب بیدار شد و دید امیر عباس نرفته انقدر ذوق کرد که امیر عباس کلی قربون صدقه اش رفت. " خب به خاطر بچه مونده حالا که بیدار شده دیگه می ره." ولی چند ساعت بعدش همینطوری موند. گفتم "شاید بعد ساعت کاریش بره" .. ولی ساعت یازده شب شد و نرفت.. سورن بعد ساعت یازده و نیم به هر دلیلی که گریه می کرد می گفتم:
- "هیس هاله خانم دعوا می کنه ها." سورن هم سریع ساکت می شد.
اومدم نشستم. تا نشستم نگام به ژاکت آبی خوشرنگ امیر عباس افتاد که یه گوشه اش درزش باز شده بود. سریع بلند شدم نخ و سوزن آوردم تعمیرش کردم. تا گذاشتمش روی صندلی امیر عباس گفت:
-" تموم شد؟"
- " می ری بالا؟ سورن بیا با بابا خداحافظی کن.."
امیر عباس شاکی با حرص گفت: " نمی رم.. نمی رم.. چرا اینطوری می کنی؟"

romangram.com | @romangram_com