#قشاع_پارت_451
- " اوه اوه داغ کرد. از زیر چشمی پاییدن خسته شد و آمپر ترکوند."
لعیا- "هونیا تو از وقتی امیر عباسو دیدی جمع و جور کردنت بیشتر شد."
-" نه!!! اینطورنیست"
لعیا و هدی نگران نگاهم کردن. چند تا میوه برداشتم و شروع کردم به پوست کندن و درست کردن.. صدای بستن در کوچه در اومد. نا خودآگاه با استرس و نگرانی گفتم: "هاله اومد."
همه بهم نگاه کردن و بعد به همدیگه نگاه کردن. دوباره به امیر عباس گفتم:
- " هاله اومد."
به ساعت نگاه کردم و از جا بلند شدم. استکان های خالی رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه. تموم حواسم به امیر عباس بود که از جا بلند شد. یه سینی چای ریختم، بدون این که کسی برداره جلوی هر کسی که می گرفتم براش چای می ذاشتم و ظرف میوه و تخمه اشو از آشغال پاکسازی می کردم. دوباره به ساعت نگاه کردم. حتماً ماشینشو دیده دیگه..
نشستم پایین کاناپه که امیر عباس نشسته بود. تموم پوست یه پرتغال رو ریز ریز کردم. نیاد پایین جیغ و هوار کنه.. نمی یاد. چرا امیر عباس نمی ره؟ یه ساعته هاله اومده، الان زنگ می زنه به موبایلش..
زن عمو پروانه- "هونیا جان؟ "
از صدا کردنش شونه هام پرید وگفت: " مادر، من که آروم صدات کردم چرا ترسیدی؟"
-" سورن بیدار شد؟"
romangram.com | @romangram_com