#قشاع_پارت_449
- "به این می گن تربیت."
مهران-" امروز فوتبال داره ها."
عرشیا- "آره، سه شروع می شه."
هدی-" پس به خاطر فوتبال بسیج شدید!"
عرشیا- "پس چی فکر کردی " با شیطنت ادامه داد" واسه دستپخت خواهرت؟ " خندیدم و ملیح مامان گفت:
- " خوبه دوست نداری مادر"
غذا خوردن که تموم شد و همه رو به بهونه ی قبلی از آشپزخونه بیرون کردم و ظرفا رو شستم و میوه و چایی آوردم.
همین طور کنار امیر عباس نشسته بودم و براش میوه پوست می کندم. غافل از این که همه حواسشون به منه و من حواسشم به کار و شیطنت های سورن و چشم غره رفتن و خط و نشون کشیدن براش.
فوتبال که شروع شد سه تا مردا تمام حواسشون به فوتبال و تخمه رفته بود و همین طور می خوردنو می ریختن. منم هی ظرفا رو خالی می کردم و دوباره پر می شد. به مهمونا سرویس می دادم و سورن و می پاییدم و جمع و جور می کردم. آخر سر سورن مهیاس و زد و منو عصبانی کرد و کتک خورد. به زور خوابوندمش و روی پام گذاشتمش و گفتم:
-" چشم باز کنی من می دونم و تو. می بندی چشماتو."
romangram.com | @romangram_com