#قشاع_پارت_448
امیرعباس یه نگاه به عرشیا کرد و جواب نداد. مهران گفت:
- "نچ نمی شه. بت اعظم پشتش گرمه که تره برای مادرش خرد نمی کنه."
امیرعباس- "تو غذا بخور من غذاشو می دم." همه به جز مامان برای امیر عباس دست زدن و هدی گفت: " بالاخره ما افتخار شنیدن صدای شما رو پیدا کردیم."
به سورن چپ چپ نگاه کردم و گفتم:
-" باشه، بیای گریه کنی بگی پارک منم پارک نمی برمت."
سورن با بغض نگام کرد و خودشو تو ب*غ*ل امیر عباس جمع کرد. تا امیر عباس اومد غذاشو بهش بده گفتم:
-" نده. تربیتو دو جور نکن. یا می یاد تو ب*غ*ل من و من غذا می دم یا غذا دیگه نداریم که بخوره و منم دیگه مامانش نیستم."
سورن-" نه مامان نه.."
از ب*غ*ل امیر عباس بلند شد و اومد تو ب*غ*لم نشست. امیر عباس گفت:
- "دلت می یاد گریه ی بچه رو در می یاری؟"
به امیر عباس نگاه کردم. خوب معنی نگاهمو فهمید و سرشو به زیر انداخت. عرشیا گفت:
romangram.com | @romangram_com