#قشاع_پارت_447
سورن- "نه من ایذت (اذیت) نه."
بشقاب امیر عباسو برداشتم و براش غذا کشیدم. بار سنگین نگاهشو احساس می کردم، زیر چشمی می پاییدتم. براش از خورشت قیمه بادمجون ریختم. خیلی دوست داشت. بشقابو جلوش گذاشتم، سورن اشاره ای به غذای امیر عباس کرد و گفتم :
- " تو نمی تونی بادمجون بخوری حساسیت داری. بیا تو ب*غ*لم غذا بدم."
سورن تخس نگام کرد و گفت:
-" نه."
ملیح مامان-" مادر حرص نخور خب بذار ب*غ*ل امیرعباس باشه غذاشو بده."
غذای سورن و کشیدم و سورن گفت:" من.. من.. "( یعنی خودش بخوره)
- "دارم عصبانی می شما.. می خوای هیکل بابا رو گند بزنی؟ لباسِ بیرون تنشه. بیا تو ب*غ*لم بشین اذیت نکن."
سورن با گریه گفت:" نه می هام." (نمی خوام)
صورتمو تو دستم گرفتم. لعیا گفت: "عمه ببین من هم به مهیاس غذا می دم."
عرشیا-" ای بابا امیرعباس می شه روزه ی سکوتتو بشکنی به بت اعظم بگی مادر بیچاره اشو حرص نده؟"
romangram.com | @romangram_com