#قشاع_پارت_443

سورن- "من بابا دوست."
روسریمو سرم کردم و ب*غ*لش کردم. در رو باز کردم و گفتم:
- "خیله خب، شب می یاد.. " سورن دست و پا زد و از ب*غ*لم پرید پایین. نگاه کردم به طرف پله ها دیدم امیر عباس هم اومده، سورن دویید از رو پله ها طرفش. گفتم:" سورن می خوری زمین.."
عرشیا-" خب خب بابا ندیده، وای خدا به خیر کرد که اومدید اینجا وگرنه جنون امیر عباس می گرفت. سلام"
-" سلام خوش اومدید. چه عجب آقا عرشیا!"
عرشیا-" هدی ماشاءالله جای منم می یاد دیگه.. " آروم ادامه داد" از ریخت این زنِ خوشم نمی یاد که نمی یام اینجا. امروزم دانشگاه داره، نیست. که اومدم."
-" بهونه نیار خونه ی من که با اون فرق داره.."
مهران اومد پشت سر عرشیا و گفت :" سلام، عرشیا برو ترافیک نکن." با من روب*و*سی کرد و گفت :
- " ایشالا دفعه ی بعدی محوی نه؟ باز که شور رفتنو شروع کردی؟"
- "لاغری مده، بفرمایید."
امیر عباس اومد، لبخندی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com