#قشاع_پارت_444
- " سلام، چه خوب کردی اومدی، سورن داشت از دلِ در می اومد
امیر عباس فقط نگاهم کرد و گفت: " سلام." اومد داخل و هدی گفت :" به به! مهمون ویژه."
لب گزیدم و به هدی اشاره کردم و گفت:
- " سورن مغز ما رو خورده ها. بابا تو دیدی؟"
سورن در حالی که دستاشو بالا پایین می کرد گفت :
- " آخه من بابا خیلی دوست."
مهران-" خدا شانس بده، بیا بچه ی ما نمی گه ما بابا داریم نداریم."
لعیا-" وا!!! هرمان! مهیاس هشت ماهشه."
امیرعباس پالتوشو درآورد. دستمو دراز کردم و ازش گرفتم. گفتم:
- "حتماً کم کاری از خودتونه دیگه."
عرشیا- "مثلاً امیر عباس اضافه کاری می کنه؟"
romangram.com | @romangram_com