#قشاع_پارت_442
مامان در حالی که پوست های پرتغالو ریز ریز می کرد گفت:
-" زندگی انقدر باهات بد تا کرده که از اسب زیادی خواهیت اومدی پایین و سوار است غنیمت شدی؟" آهسته جواب دادم:" همه ما به خاطر بچه هامون چیز هایی که دوست نداریم و می پذیریم چون مادریم، نه؟ همه امون هم می دونیم که این بچه ها بهمون وفا نمی کنند ولی خب چیکار کنیم «ما مادریم» اسم سنت ها رو می یاریم ولی به خاطر بچه هامونه که زن دوم می شیم. هووی جاریمون می شیم. تموم زندگی من در سورن خلاصه می شه. من بی مرد بودنو چشیدم. چشم به دنبالم بودنو دیدم. ما داریم سنتی زندگی می کنیم. اینجا انگلیس یا آلمان یا .. نیست. این کشور قانون های خودشو داره. چیکار کنم؟ از کرده ی گذشته ی خودم پشیمونم. کاش اون یه ماهو می موندم تا ببینم امیر عباس واقعاً می خواست پام بمونه یا حرف بود. فعلاً سنگ اون فرصتی که ندادمو به سینه می زنه. حرف لیاقت نداشتنمو. باشه.. باشه.. سختی ها کرک و پر آدمو می ریزونند، تسلیمت می کنند. نمی تونم از دستش بدم. خدا رو شکر.. چشمامو باز نکنید. می ترسم از این که باز از سر خواسته هام مهمترین چیزایی که دارمو از دست بدم، کسی بین شما اینو تجربه نمی کنه ولی من پر از نداشتن امیر عباسم. به خدا جرئت ندارم، جرئت عکس العمل ندارم. سورن جرئت ریسکو ازم گرفته. سرمو عین کبک نکردم زیر برف، فقط پشتم خالیه نمی خوام از دستش بدم. همینطوری هم خوبه. حداقل بقال و عابر و نونوا و پسر عموم و... نمی تونند بهم پیشنهاد ناروا بدن. نمی تونند بهم نگاه بد بندازند. من تحصیلات عالیه، شغل و جایگاه اجتماعی ندارم. طبقه نشین یقه سفیدای جامعه نیستم. دستم خالیِ خالیه. فقط یه مادرم. این تنها دارایی منه. خب.. " شونه انداختم بالا و ادامه دادم" سرنوشتم اینه. حداقل که دو سال قبل نیست. دو سال قبل که امیر حسین مُرد نیست. یه سال قبل که عشقمو از دست دادم نیست.. من همه ی شرایطمو می دونم. اگر در و دیوار می سابم، اگر می خندم و داغونم خودمو می بینم. ولی می ترسم قدم بردارم تبدیل بشم به یه آدم مضطرب نروتیک که می ترسه تصمیم بگیره.. از شکست معنوی می ترسه، از اشتباه کردن می ترسه.. خب من می دونم چه بلایی سرم اومده. برام تکرار نکنید بذارید چشمام بسته بمونه.."
صدای زنگ اومد، سورن دویید و جیغ زد: " بابا اومد"
-----
- "مامان، بابا شب می یاد پسرم"
سورن نق زنان گفت:
-" بابا، بابا"
آیفن و برداشتم و گفتم:" کیه؟"
عرشیا- "باز کن."
سورن منتظر نگام کرد و گفت:" بابا؟"
-" نه عمو عرشیاست."
romangram.com | @romangram_com