#قشاع_پارت_441
- یعنی چی؟ کل وقتو بالاست اون یه ساعت هم نمی یاد؟
به مامان و زن عمو پروانه نگاه کردم. هر دو فقط شنونده بودن. شاید اونا هم حس منو داشتن که شوهرشونو تقسیم کردن در حالی که حق تقدم ندارن.
هدی از تو اتاق اومد و گفت:" هونیا برای ناهار مردا هم می یان."
- "اِ چه خوب، دور هم جمع می شیم. عمو رسول هم می یاد؟"
زن عمو پروانه-" نه رسول کلاس داره"
ملیح مامان که آماده ی جواب دادن به من بود ولی زن عمو جواب داده بود با کمی غیض زن عمو رو نگاه کرد. قبلاً اینطور عکس العمل ها رو ندیده بودم. یعنی قبلاً هم بوده و من ندیدم؟ الان که خودم هم تو این وضعیتم متوجه می شم.
مامان- " هدی پاشو کمکش کن."
- " نه نمی خواد، این آشپزخونه گنجایش یه نفر رو داره" خودم خندیدم و لعیا گفت" هونیا زدی به طبل بی عاری؟"
دوباره خندیدم و جواب دادم:" چی کار کنم حرص بخورم؟ درست می شه؟ "
ملیح مامان-" یه وقت فکر نکنی غر به جونش نمی زنما. نمی دونم کی از خر شیطون پیاده می شه.. والله به خدا ما اینطوری بارش نیاوردیم."
لبخندی زدم و گفتم:" می دونم، من راحتم. همین که بالا سر سورنه کافیه."
romangram.com | @romangram_com