#قشاع_پارت_439
مامان- ملیحه خانم تازه دو سال و هشت ماهشه. وقت داره.
زن عمو- عرشیا که چهار سالگی به حرف اومد.
لعیا- هونیا چقدر می سابی این آشپرخونه رو ول کن دیگه.
- مهران ناهار نمی یاد؟
هدی- نه که خونه ات گنجایش شش هفت نفر بیشتر رو داره.
خندیدم و گفتم: قدیم کوچه ها هم تنگ بودن ولی محبت ها زیاد بود. خونه ی ما هم جاش تنگه تا محبت ها بیشتر شه.
هدی اومد تو آشپزخونه و با حرص اسکاچو ازم گرفت و انداخت تو سینک و گفت:
- اُه. رنگِ گازو بردی، چه مرگته؟
- بابا غذا ریخته، چربه، تو چیکار داری برو میوه اتو پوست بکن ای بابا.
سورن نق زنان دوباره اومد و گفت:
- " مامان! من هانی دوست نه، مهیا دوست نه.."
romangram.com | @romangram_com