#قشاع_پارت_438
هاله هم که از وقتی اومده بودم اصلاً ندیده بودمش، برای این که کمی از مقایسه ی بی محلی های امیر عباس با رفتار ها گذشته اش، این که از چیزی که بدم می اومد سرم اومد، فکر کردن به زندگیم و این که مامانم به اجبار و به زور عمو بعد از چهلم بابا زن عمو شده و .. خلاص بشم، تموم وقتمو با خیاطی و آشپزی و بازی با سورن و تمیز کردن خونه و .. می گذروندم. خودمو قانع کرده بودم که فقط به خاطر سوزن همه چیز و عقل کنم. هر چی هاله پیشرفت اجتماعی می کرد من پیشرفت سنتی می کردم و هر چی امیر عباس هاله رو آزاد می ذاشت بر عکس برای هر عمل من جواب پس می گرفت. خب منم خودمو با محیط سازگار کرده بودم. یه نظر بوم شناسی هست که می گه:" اگه می خوایید بهداشت روانی داشته باشید باید شرایط محیط زندگی خودتونو مد نظر قرار بدید و بعد شرایط و تحت کنترل بگیرید. اون موقع است که می تونید روی محیط اثر بذارید و تغییرش بدید. البته هم محیط رو فرد تاثیر می ذاره هم تغییرش می ده."
طی هشت ماه زندگی مجدد با امیر عباس کم کم به خیلی از شرایط عادت کرده بودم. خونواده ام هم عادت کرده بودن و همه منو با زندگی جدیدی که امیر عباس برام ساخته بود پذیرفته بودن.
اون روز هدی و لعیا و مامان به همراه زن عمو پروانه و ملیح مامان اومده بودن خونه امون. هر پنج نفر از وقتی اومدن طبق همیشه شروع کردن به غر زدن به جون امیر عباس و شکایت از شیوه ای که در نظر گرفته و... ولی من همین طوری آشپزی می کردم و سورن هم که با هانی و مهیاس و کیمیا کنار نمی اومد کنار پام نق می زد.
- محمد سورن! گفتم امروز پارک نمی شه ببرمت، برو بازی کن.
سورن- من پارک دوست، بازی نه.
- بابا که اومد می گم ببرتت پارک.
سورن- نه، دیره. پارک
هدی- اِ، اذیت نکن سورن عمو عرشیا بعد از ظهر اومد می برتت دیگه. برو بازی کن.
سورن یه نگاه به هانی کرد که با مهیاس بازی می کرد و گفت:
- من بازی دوست نه.
ملیح مامان- این بچه کی از تلگرافی حرف زدن می افته؟
romangram.com | @romangram_com