#قشاع_پارت_436

امیر عباس-" برو بالا تا بیام."
هاله جیغ زد و گفت:" اومدی زندگی منو بگیری؟ فکر کردی من می ذارم؟"
امیر عباس داد زد و گفت:" گفتم برو بالا تا بیام."
سورن زد زیر گریه و امیر عباس سر سورن و به شونه اش چسبوند و به طرف پله های پایین رفت. تا دو قدم برداشت هاله به طرف من عزم اومدن کرد که امیر عباس سر بلند کرد و نگاهش کرد. اونقدر با جذبه که هاله با حرص به طرف بالا برگشت. امیر عباس به من نگاه کرد و گفت:" بیا."
دنبالش راه افتادم. در پایین رو باز کرد و گفت:
-" الان شوفاژ هاشو باز می کنم گرم بشه، باید خونه رو تمیز کنی. یه ساله درش بسته است. هرچی لازم بود بگو بخرم فعلاً برای گذروندن زندگی لوازم هست.."
یه هال خیلی کوچیک سمت راست یه آشپزخونه ی نقلی که یه گاز رو کابینتی و یه یخچال و سینک داشت. همین، کنار آشپزخونه هم یه اتاق خواب خیلی کوچیک بود که هیچی توش نبود. یه فرش شش متری لاکی کفت هال پهن بود و یه کاناپه و یه تلویزیون بیست و یک اینچ مشکی و یه میز عسلی شیشه ای روبروی اتاق هم، دستشویی و حمام یکی بود.
امیر عباس- " الان از بالا جارو برقی می یارم یه جارو بکشی. همه جا خاکه، تو ریه ی بچه نره. فردا پس فردا می رم وسایل سورن رو می یارم."
- "وسایل سورن و؟!! از کجا؟!"
امیر عباس خیلی جدی صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت:" از اون خونه ای که توش زندگی می کردی."
وارفته به امیر عباس نگاه کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com