#قشاع_پارت_434
با حرص نگام کرد و جوابمو نداد. زیر لب غرغر کرد و بعد بلند گفت:
-" چرا حلقه اتو نفروختی؟"
نگاش کردم و با گریه گفتم:" چرا انقدر بد شدی امیر عباس؟"
امیر عباس- " پس خوب بودم؟ قبلاً خوب بودم که جوابمو اونطوری دادی؟ خوبه از نظرت خوب بود که.."
- " بسه، امیر عباس من داغونم.. حالم خوب نیست، حداقل بذار به خودم برگردم و طاقت سرزنش هاتو داشه باشم."
امیر عباس سکوت کرد. برگشتم به سورن نگاه کردم دیدم داره بازی می کنه. دیگه گریه نمی کرد. از بس صدای جر و بحثمونو می شنید براش عادی شده بود؟
امیر عباس-" خونه دو طبقه است، طبقه ی بالا هاله است و سوییت پایین تو، زیاد اثاث اثاثیه نداره، فعلاً سر کن تا بخرم. یادت باشه هاله زن اول اون خونه است." اخ آخ خدا ببین چی می گه. صداش تو گوشم پیچید وقتی می گفت تو زن اول و آخر منی.. چقدر راحت داره معامله رو به نفع خودش جلوه می ده انگار اشتباه اصلی رو من کردم و حالا با کارش داره منت سرم می ذاره.. هیس هونیا به خاطر سورن دیگه بابایی هم نیست که به دادت برسه الان فقط امیر عباسه.. ادامه داد" گوشِت با منه؟ از پله ها بالا نمی ری که بخوای با هاله رو در رو بشی و هر روزِ خدا اونجا جنگ راه بندازی. تو زندگی خودتو داری اون زندگی خودشو.. چغلی همدیگه رو کردن ممنوع، زیر آب زدن ممنوع.. "
-" نترس از اونی که می بینی بیشتر بدبخت نشدم، فقط به خاطر بچه امه که دارم سر بار می شم وگرنه.."
امیر عباس-" کسی تو خونه ی من سربار کسی نیست، جلوی هاله هم این حرفا زو نمی زنی که اون هم بُر بگیره." از آینه به سورن نگاهی کرد و گفت:" می دونم لیاقت سورن بیشتر و یه خونه ی چهل متریه ولی حیف که مادرش تویی. "
با دلشکستگی امیر عباسو نگاه کردم و گفتم:" ببخشید که تو فهمیدی شوهر داشتم و بازم زن تو شدم."
امیر عباس با حرص نگاهم کرد و گفت:" نداشتی؟"
romangram.com | @romangram_com