#قشاع_پارت_433
سورن-" مامان هییـ... " ادای گریه رو درآورد... امیرعباس که زبون سورن و خوب می فهمید، یه نگاه بهم کرد و نفسی کشید. در جام جا به جا شدم و گفت:
-" دلیل گریه اتو بگو که برام سوتفاهم نشه."
با تعجب نگاهش کردم و جوابی ندادم. گفت: " زبونت کوتاه شده یا به خاطرغم سنگین عمو مهراد حوصله ی جواب دادن نداری؟"
سرم همونطور به زیر بود، چقدر بی رحم شده. می دونه حالم خوش نیست چرا مراعاتمو نمی کنه؟
- " النگوهات کو؟"
آستین پالتومو که بالا رفته بود آوردم پایین و جدی تر سوالشو تکرار کرد.. سریع آستین اون یکی دستمو زد بالا و دید اون دستمم خالیه و با لحن خشمگینی گفت: " با توام زبونتو خونه ی مادرت جا گذاشتی؟ نه به اون موقع که درسته آدمو قورت می دادی نه به الان."
-" فروختم."
با اخم وو لحن آروم تری پرسید: " برای چی؟!"
- " می خواستم.. می خواستم.." لبهامو روی هم فشردم و آروم ادامه دادم:" جنس بخرم."
با لحن محکم و تاکیدی گفت:" جنس بخری؟! جنس بخری؟! النگوهاتو فروختی که چهار دست لباس بخری و بفروشی؟ مگه گشنه مونده بودی؟"
با صدای لرزون گفتم: " نمی خواستم سر بار بابام باشم."
romangram.com | @romangram_com