#قشاع_پارت_432

امیر عباس نگام کرد و گفت: " چرا از اون قول نمی گیرید؟ اون بود که زندگی منو داغون کرد، منو سِه کرد و آبرومو برد.."
مامان- امیر عباس قول بده.
امیر عباس چند ثانیه نگام کرد و بعد نفسی کشید و سرشو تکون داد و گفت: " باشه."
مامان لبخندی زد و منو راهی کرد.
حس غریبی بهش داشتم، انگار واقعاً کم کم نقش برادر شوهرمو گرفته بود. انگار نه انگار این امیرعباس همونیه که نزدیک یکسال باهاش زندگی کردم. چقدر محیط ماشین سرد بود. نه حرفی، نه کلامی، نه عکس العملی. چنان چشم به خیابون دوخته بود که هیچ قیچی ای نمی تونست نخ نگاهشو از کف خیابون ببره، هزار تا سوال تو سرم عین چرخ فلک می چرخید. هزار تا ابهام و مجهولیت تو سرم بود. چقدر بیچاره شده بودم و این حسو با تک تک سلولام درک می کردم. انقدر که رسیدن به امیرعباس برام مفهوم شده بود، انگار هوای سرد اسفند ماه گرم تر از فضای ماشین بود. امیر عباس یه حرفی بزن دارم از زیادی و اضافه بودن دق می کنم.
سورن-" بابا دَدَ؟ هان؟"
امیر عباس نگاهی به سورن از تو آینه کرد. " سورن روی صندلی عقب روی صندلیش نشسته بود" امیر عباس با مهربونی گفت:
- " نه پسرم. داریم می ریم خونه، خونه ی خودت می برمت."
سورن با گریه و بهونه جویی گفت:
- " نه، دَدَ"
برگشتم و سورن و نگاه کردم و اسباب بازیش و که تو دستم بود رو بهش دادم. اگر سورن نبود امیر عباس حتماً منو برنمی گردوند، اگر بچه ی برادرش نبود به خاطر گذشته ها وجدانش وادارش نمی کرد..

romangram.com | @romangram_com