#قشاع_پارت_431

هانی- "من خیلی از عمو داریوش می ترسم. باید بریم اونجا؟ من اونجا رو دوست ندارم، نمی شه تو هم بیای؟"
امیر عباس با لحنی کاملاً متفاوت با مهربونی دست رو سر هانی کشید و گفت: " عمویی، آبجی هونیا باید مراقب سورن باشه، نمی تونه بیاد آخه سورن هم پدر می خواد هم مادر. خیلی کوچیکه مثل تو هنوز مرد نشده، ولی من قول می دم هروقت تو بخوای آبجی رو بیارم پیشت. شماره ی منو که بلدی اگر عموت یا دارا اذیتت کردن کافیه یه من یا عمو عرشیا بگی. اونوقته که حسابشون با کرام الکاتبینه."
هانی- "اگر مامانم هم اذیت کردن؟"
امیر عباس- " اون که حتماً باشه. ما روت حساب باز می کنیم که مراقب خودت و مامانی هستیا، باشه؟"
هانی سری تکون داد. عرشیا اومد چمدونمو برداشت. امیر عباس بدون این که حرفی بزنه سوییچ ماشینو بهش داد و عرشیا رفت. مامان اومد جلو و منو تو آ*غ*و*شش کشید. سرتاسر صورتمو غرق ب*و*سه کرد و گفت:" هونیا عزیزم منو ببخش.. "
- "مامان تو رو خدا.. مراقب خودت باش. اذیتت کرد بهمون بگو. من خیلی نگرانتم."
مامان-" من خوبم... تو مراقب خودتو سورن باشی من خوبم. هونیا تو رو به خدا می سپارم."
از آ*غ*و*ش مامان دراومدم و به هدی گفتم: " شما هستید؟"
هدی- " فعلاً آره، نگران نباش حواسم هست. " هدی منو به آ*غ*و*ش کشید و تو گوشم گفت: " هنوز خیلی عصبیه. عاقلانه رفتار کن و جوابشو نده. می برتت سوییت پایین خونه اش، من کنارتم.
هدی منو ب*و*سید و امیر عباس گفت: " هدای تو که فردا اونجایی، ولش کن بریم دیگه. "
هدی چپ چپ امیر عباسو نگاه کرد و مامان دست امیر عباسو گرفت و گفت:" امیر جان.. عباسم.. ترو قسم می دم به صاحب اسمت.. بهم قول بده باهاش بدرفتاری نکنی.. قول بده مامان.."

romangram.com | @romangram_com