#قشاع_پارت_430
هدی- "الهی بمیرم برات"
سر بلند کردم و گفتم: " امیر.. تو سورن و ببر."
امیر عباس چشماشو ریز کرد و گفت:" خب، بعد تو؟"
- "من می تونم خودم یه نفر رو یه غلطی بکنم"
امیر عباس اومد جلو و گفت:
-" می زنم تا عمر داری از یادت نره ها، حرف مفت نزن. پاشو چادر وامونده اتو سرت کن بریم، مرده شور افکارتو ببرن که از ناقصی نه زندگی واسه من گذاشته نه خودت نه این بچه ی طفل معصوم. اگر یه سال پیش با قربونت برم و عزیزم باهات راه نمی اومدم تو بی جا می کردی که بری، که الان این یارو م*ر*ت*ی*ک*ه برات دون بپاشه."
با هق هق گفتم:" غلطی بکنم یعنی برم بمیرم. نه برم با دارا"
امیر عباس- " اون که بی جا می کنی بری با اون.. " چادر رو از روی چوب لباسی برداشت و با حرص گفت: " هرچی آبرومو بردی بسه، مونده ولت کنم که از سر بی عقلی و ناچاری این عوضی بیاد سراغت که دو روز بعد ولت کنه و بعد معلوم نشه چه بلایی می خوای سر خودت بیاری، خیالم بابت عمو مهراد راحت بود که گذاشتم بیای اینجا، حالا که عمو مهراد نیست.."
هانی- " آبجی داری می ری؟"
زانو زدم و آ*غ*و*شمو باز کردم و تو ب*غ*لم گرفتمش و ب*و*سیدمش. گفتم:
-" الهی برات بمیرم، غصه نخوری ها."
romangram.com | @romangram_com