#قشاع_پارت_427

-" آفریده شدی که منو عذاب بدی، با عشقت، با رفتنت، با بودنت، با خاطرات لعنتیت. با خانواده ات که همه جوره وصلند به من. با فامیلات.. آبرومو ببری، ریز و درشت بارم کنند به خاطرت، با همه در بیوفتم... چی از جونم می خوای؟!"
با ترس نگاش کردم و پشت سورن زدم تا آروم شه. اشکامو با پشت دست پس زدم و گفت:
-" رفتی که اینطوری بشه؟ اینو می خواستی؟ راه بیوفتی تو مترو لباس زیر بفروشی که هر کی ببینتت زنگ بزنه به من بگه تف به غیرتت زنت افتاده به دست فروشی. اینطوری میراث برادرو نگه می دارن؟ رفتی که این آشغال عوضی دنبالت راه بیوفته بهت پیشنهاد بده. بهت بگه تو دست سه تا مرد بودی خب منم مثل اونا.. تو اینی؟ اینی که اون می گه؟"
با دهن بسته صدای گریه هام از پشت لبم می اومد. محکم دو سه تا زد تو سرش و هی گفت: خاک بر سر من.. خاک بر سر من..
رفتم دستشو گرفتم و با گریه و ترس گفتم:
-" خودتو نزن تورو خدا امیر علی.. غلط کردم خودتو نزن..
نفس زنان منو نگاه کرد و گفت:" ولم کن، مخلص جون.."
سورن از ترس با تموم قدرت گریه می کرد و به گردنم چسبیده بود. یه قدم از امیر عباس فاصله گرفتم. یه کم آرومتر شد، نگام کرد و گفت:"می پوشی یا همینطوری ببرمت.. بده من پچه رو و وسایلتو جمع کن." سورن رو ازم گرفت، اومدم چمدونو بردارم، قدم نمی رسید. اومد از بالای کمد چمدونو آورد پایین و گفت: " زود باش، تا این نهاد درونم وادارم نکرده عموزاده ی بد طینتتو بکشم.."
مامان اومد تو اتاق و به منو و امیر عباس نگاهی کرد و با لحن بغض آلودی گفت:
- " امیر عباس کجا می بریش؟"
امیر عباس عصبی ولی با صدای آروم گفت: " کاخ سفید تو آمریکا."

romangram.com | @romangram_com