#قشاع_پارت_426
-" اگر کنار پسرت نمی شونمت احترام صاحب عزا رو دارم. احترام موی سفیدتو دارم. احترام عمو بهزاد رو دارم. حیف از اون برادر.
بازوی منو گرفت و دنبال خودش کشوند و گفت:
-" برو اثاثاتو جمع کن."
همونطور که منو دنبال خودش با قدم های بلندش وادار به دوییدن به طرف اتاقم می کرد توی چشماشو یه لحظه نگاه کردم تا اسم بردم:" امیر.."
امیر عباس با صدای گرفته گفت: "حرف نزن که دستام قدرت زدن تو رو هم دارن که به آتیش کشوندی منو.."
هاله دنبالمون اومد و گفت:
-" می خوای بیاریش خونه ی من؟ آره؟ خونه ی.."
امیر عباس تو اتاق بازومو ول کرد و برگشت رو به هاله گفت:
-" مشکلی داری؟ مشکلی داری؟ ... با توا؟ .. عشقم بکشه قانون اجازه داده سه تا دیگه هم عقد کنم هزار تا هم صیغه. مشکلی داری؟"
هاله-" وقیح عوضی."
امیر عباس دستشو به معنی برو بالا تکون داد. سورن از خواب پریده بود و بهم چسبیده بود و گریه می کرد. ب*غ*لش کردم، صدای در کوبیدن اومد، هاله رفت.. هنوز هم تو هال جر و بحث می کردن. امیر عباس عصبی زیر لب گفت:
romangram.com | @romangram_com