#قشاع_پارت_424

امیر عباس با قدم های سریع به دارا رسید و گردنشو گرفت و از جا بلندش کرد. زن عمو جیغ زد و امیر عباس عصبی با حرص گفت: " عوضی، اگه یه بار دیگه اسم زن منو بیاری می فرستمت پیش عموی خدا بیامرزت که اونجا تنها نباشه."
دارا تو همون حال گفت:" چیه غیرتت دود کرد؟ از نگاه کردن خسته شدی؟"
امیر عباس که دست عمو به زور دستشو از گردن دارا جدا کرده بود، دارا رو رها کرد و برگشت طرف من و گفت:" تو همینو می خواستی؟ که این بشه حال و روزت؟ خانمی بهت نیومده؟ باید جلوی من کلفت و و ریز بارت کنند؟ پاشو جمع کن بریم.."
هاله:" یعنی چی؟"
امیر عباس-" هر کی مشکل داره می تونه ادامه نده."
هاله با حرص جیع زد:" من زنتم. من زن عقدی و قانونیتم. اون یه زن صیغه است که به خاطر بد بختیش زنت شده بود. تموم شد رفت."
هدی-" بدبخت تویی و جد و آبادت، اصلاً پاشو از خونه ی ما برو بیرون. شده آینه ی دق هر جا ما می ریم اینم هست."
-"هدی!" با گریه به جمع نگاه کردم و گفتم:" دعوا نکنید، تو رو خدا، من و بچه ام هیچ جا نمی ریم. بالاخره این مملکت یه قانونی برای زن بی سرپرستی مثل من باید گذاشته باشه.."
امیر عباس عصبی گفت:" لا اله الّا الله"
عرشیا:" خل شدی، آره؟ بی سرپرست کیه؟ این پس کیه توئه؟ سر عقل نمی یای، هان؟ "
با بغض و گریه گفتم:" چرا وا.. وادارش می کنی؟ منو نمی خواد هی می گی.. زنته.. امیرعباس بیا سر غیرت زنته.. زنش اونه.." اشاره به هاله.

romangram.com | @romangram_com