#قشاع_پارت_422

عمو داریوش:" تو می دونی و زندگیت، میراث من زن و بچه ی برادرمه، تو خودت باید برای زندگیت تصمیم بگیری." با ترس به داریوش نگاه کردم.
عرشیا عصبی گفت:
-" آقا داریوش، محض اطلاع شما این زن شوهر داره."
عمو داریوش گفت:" خب چرا نمی ره خونه ی شوهرش؟"
با گریه گفتم:" عمو تو باید مثل بابام باشی. چرا انقدر بی رحمی می کنی؟"
عرشیا با عصبانیت رو به امیر عباس گفت:
-" غیرتت با اومدن زن از فرنگ اومده ات نم کشیده که وایستادی داری نگاه می کنی که التماس می کنه و وادارش می کنند، مگه این ناموس تو نیست امیرعباس؟"
امیر عباس کبود شده بود. نگام کرد، پر از رنج و درد بود. هاله گفت:
-" کی گفته ناموسشه؟ فقط من ناموسشم."
ارشیا عصبی پوزخند زد و هدی عصبی تر گفت:"
-" چاییدی دختر فرنگی.."

romangram.com | @romangram_com