#قشاع_پارت_421

هدی با صدای بغض آلود گفت:
-" هنوز هفت روز از مرگ بابام نگذشته."
ناخواسته به امیرعباس نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه می کرد. انگار گذشته ی من داشت برای مامان اتفاق می افتاد.. مامان فقط بی وقفه گریه می کرد. به مامان نگاه کردم و یاد نحوه ی ازدواجشون افتادم. از اول هم قرار بوده زن عمو داریوش باشه و حالا بعد چهار تا بچه و به ثمر رسوندن سه تاشون با عروس و داماد، باز هم عروس همون داریوشی شد که نزدیک بیست و هشت، نه سال قبل قرار بوده عروسش شه.
عمو داریوش غمی که مرگ برادر روی روح و روان و قامت آدم می ذاره رو نداره. بعد بیست و هشت سال داره با مرگ پاره ی تنش بهش می رسه، عشق از مرگ قوی تره؟ چونه زدن فایده نداره همونطور که من قربانی سنت ها بودم مامان هم الان بیوه ی مردیِ که برادر داره.. به زن عمو نگاه کردم. کُرک و پرش ریخته بود. می دونست مامان که وارد زندگی عمو بشه دیگه از سکه می افته چون عمو داریوش به عشق قدیمیش که سال ها حسرتشو می خورده می رسه. زن عمو بیچاره وار به من نگاه می کرد. حتماً داره می گه «هونیا درکت می کنم». مامان چطوری بابا رو کنار بذاره و با عمو زندگی کنه؟ وقتی کسی از این طایفه ازدواج می کنه از اول پی همه چیزو به تنش می ماله. ولی مگه می شه عشقو فراموش کرد؟ بیست و هشت سال عاشقی کم نیست. من یکسال عاشقی رو هنوز فراموش نکردم.. سر بلند کردم و دیدم امیر عباس هنوز داره نگام می کنه. هدی یهو انقدر عصبی این حرفو زد که شونه هام از ترس پرید.
-" پس هونیا و محمد سورن چی؟ یعنی چی فقط حنانه وهانی رو می برم؟"
عرشیا در خونه رو باز کرد و با هانی اومد تو خونه و همونطور که جلوی در ایستاد. عمو داریوش با بی رحمی تموم گفت:
-" خب در حال حاضر نگهداری هانی فقط با منه. هونیا دیگه دختر خونه نیست. اون یه زن کامله. سه بار هم شوهر کرده."
هاج و واج به عمو داریوش نگاه کردم و مامان با گریه گفت:
-" چی می گید آقا داریوش؟ پس بچه ی من کجا بره؟ مگه جز خوه ی باباش جایی داره؟"
اشکام عین قیر داغ از چشمام فرو می ریخت و به عمو خیره نگاه می کردم. با بغض گفتم:
-" اینطوری می گی که پیشنهاد دارا رو قبول کنم؟"

romangram.com | @romangram_com