#قشاع_پارت_420
-" ببخشید هدی جان ها."
هدی با لحن آرومی گفت:" نه بابا این چه حرفیه؟!"
امیر عباس شاکی دارا رو نگاه کرد و دنبال هدی رفت. نگام به هاله افتاد که یه پوزخند روی لبش بود. انگار مصیبت زده شده بودم که دیگه هیچی برام اهمیت نداشت که احساسی نسبت به رفتار و حرکات هاله یا امیرعباس یا دارا و .. داشته باشم.
مامان از آشپزخونه اومد بیرون. موهاش پریشون دورش ریخته بود. رنگش عین میت شده بود. بینیش تیغه کشیده بود. اومد کنار من نشست و دستشو گرفتم و لبخندی بهش زدم. سری تکون داد و عمو داریوش در جا، جابه جا شد و تک سرفه ای کرد و گفت:
-" خب مراسم هفت هم الحمدلله طی شد."
مامان سرشو بلند کرد و با چشمای دو دو زنانش به دهن عمو چشم دوخت. به زن عمو فرحناز نگاه کردم. رنگش زرد شده بود. دارا یه پوزخند روی لبش بود، هاله گوشاشو تیز کرده بود که ادامه ی حرف عمو رو بشنوه.
هدی از تو اتاق اومد بیرون و کناز مامان نشست. عمو داریوش گفت:
-" من فردا می رم دنبال کار انتقالی مدرسه ی هانی و .."
هدی-" عمو داریوش!"
امیر عباس از اتاق اومد بیرون و تو چهارچوب در باقی موند و دستاشو تو جیب شلوار مشکیش کرد و به یه تیغه ی در تیکه زد، عمو داریوش گفت:
-" خب باید کم کم کارارو کرد."
romangram.com | @romangram_com