#قشاع_پارت_419
عمو رسول سرمو ب*و*سید و گفت:" بابا جان کی می گه تنهایی؟ تو این همه اعضای خانواده داری، یه پسر کاکل زری داری.. اینطوری نگو که خدا اصلاً دوست نداره بنده ای که عاشقشه نادیده اش بگیره."
دستی رو پشتم کشید و گفت: " کار داشتی بهم زنگ می زنی، خب؟ حتی اگه ساعت های کلاس های دانشگاهم باشه من می یام. مهراد نیست، رسول که هست.. " عمو رسولو به آ*غ*و*ش کشیدم و گفتم: " ممنون عمو جون.. ممنون."
عمو رسول سرمو ب*و*سید و بعد یه ب*و*سه رو پیشونی سورن که روی پام خوابیده بود زد و رفت. عرشیا از اتاق اومد بیرون. دست هانی تو دستش بود و لباس تن جفتشون بود. عرشیا گفت:" هدی.. من هانی رو می برم بیرون."
هدی سری تکون داد و ارشیا رو به من گفت:" محمد سورن خوابید؟ نخوابیده ببرمش."
امیر عباس-" نه خوابیده، بیرون هم سرده بچه سرما می خوره."
عرشیا سری تکون داد و خداحافظی کرد و امیر عباس بلند شد. تا بلند شد هاله یه چیزی گفت که امیر عباس برگشت و جدی و سرد و خشک نگاش کرد. بعد به طرف من اومد و سورن رو از روی پام بلند کرد و گفت:" پاشو جای بچه رو توی اتاق بنداز."
اومدم بلند شم. پاهام خواب رفته بود. چند تا زدم به پام و دارا گفت:
-" پات خواب رفته؟ دو ساعته بچه رو پاته دیگه.." امیر عباس برگشت عصبی دارا رو نگاه کرد. حرف بدی نزد که! چرا همه رو همدیگه حساس شدن؟!
امیر عباس همینطوری بالای سرم ایستاده بود. دارا گفت:
-" هدی برو جای این بچه رو بنداز. امیر عباس معطل شده."
هدی با غیض گفت:" چشم."
romangram.com | @romangram_com