#قشاع_پارت_418

-" بیا غذاست، ببر برای لعیا.. سلام برسون."
عمو رسول-" مهران عمو صبر کن منم دارم می یام."
عمو رسول اومد طرف منو شونه امو ب*و*سید و گفت:
-" بابا جان، دختر قشنگم. به خدا گریه زاریت تن مهرادو توی قبر می لرزونه ها، به فکر خودت و این بچه باش. تو باید قوی باشی.. از همه کوچک تری همه به تو نگاه می کنند."
با بغض گفتم:" عمو خیلی سخته، همش چشمم به دره که بیاد.."
عمو رسول سرمو نوازشی کرد و گفت:" می دونم دخترم، من می دونم چقدر وابسته اش بودی."
لبهامو روی هم گذاشتم و با همون لحن گفتم:" دیگه این یکی غصه کمرمو شکوند."
عمو رسول لبشو گزید و گفت:" اینطوری نگو، مادرتو بیش از این غصه دار نکن."
سری تکون دادم و گفتم:" چیکار کنم بی بابا.. هر کسی رو خدا ازم گرفت گفتم «بابا هست». حالا که بابارو گرفته چی کار کنم؟"
عمو رسول- " خدا که هست. خدا می خواست اینو بفهمی"
اشکام فرو ریخت و گفتم: " من خیلی ضعیفم برای این همه تنهایی عمو.."

romangram.com | @romangram_com