#قشاع_پارت_417

عرشیا-" دو روزه هیچی نخورده.. ضعف می یاره دیگه.."
عرشیا جمعیتو کنار زد و منو برد سر جسد بی جون بابا که ته قبر با اون کفن سفید به پهلوی راست گذاشته بودنش. با لحن محزون گفتم:
-" مگه نگفتی «بابا همه جوره پشتته؟» تو که رفتی رفیق نیمه راه من چی کار کنم؟ چی کار کنم؟.. امیر حسام رفت، امیرحسین رفت، امیر عباس رفت، تو هم که رفتی.. حداقل منم ببر.. خدایا چرا همه مردای زندگی منو ازم می گیری؟ دلم به بابا خوش بود که اونم گرفتی.. چرا منو نمی بری؟ گذاشتی مرگ عزیزامو ببینم.. بابا.. بابا جونم.." جیغ زدم: " پــــاشو.. بابا من بی تو چی کار کنم؟"
زن عمو پروانه- گریه کن مامان.. گریه کن الهی من قربونت برم بغض نکن.."
سرمو به سینه اش چسبوند
حال مامان بد شد بردنش بیمارستان، هانی توی اون شلوغی گم شد.. مهران از فشار زیاد خون دماغ شد.. دارا با عرشیا سر من دعواش شد، امیر عباس با عمو داریوش جر و بحثش شد.. خدا می دونه تا مراسم خاک سپاری تموم بشه چقدر اتفاق افتاد. سورن هم که از گریه ی من اونقدر گریه کرد که هلاک شد بچه. نه تو ب*غ*ل امیر عباس می موند نه تو ب*غ*ل زن عمو پروانه.. تا روز هفتم هر روز کارمون همین بود. تنها اتفاقی که شاید کمی لبخند روی لبمون آورد به دنیا اومدن بچه ی مهران بود.
کم کم مهمونا رفتن و فقط خودمونی ها مونده بودن. زن عمو فرحناز رو کارد می زدی خونش در نمی اومد و خون خونشو می خورد.
یه گوشه نشسته بود و گوشه ی لبشو می جوید و به یک نقطه خیره شده بود.
مهران از اتاق اومدی بیرون و کاپشن چرم قهوه ایشو پوشید و گفت:
-" من دارم می رم بیمارستان."
هدی از تو آشپزخونه با یه ظرف غذا که تو نایلون می ذاشت اومد بیرون و گفت:

romangram.com | @romangram_com